آن دو باری که در جبهه گریه کردم
همه بچه ها حجاب اسلامی داشتند. برادران را میگم. اطراف سوسنگرد بودیم. تازه سوسنگرد آزاد شده بود. ما بسیجی های تبریزی، آنسوی کرخه و سوسنگرد خاکریز زده بودیم. عصرها وجود پشه زیاد باعث شده بود در گرمای 50 درجه، رسما مقنعه زنانه بسر کنیم تا از شر نیش پشه ها در امان باشیم. فقط چشمامون دیده می شد. باقر که بعدا شهید شد و به شوخ طبعی مشهور بود می گفت: « برادران لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنند». سبب خنده لبان گریان ما از داغ شهادت دوستانمان این نوع شوخی ها بود. روزها پشه ها ماموریت خود را به مگس ها می دادند. مگس ها نیش نداشتند اما وقتی روی پوستمان می نشستند قلقلک آزار دهنده ای داشتند و عصرها نوبت به مارها و عقرب ها و رتیل ها می رسید. و البته در طول ساعات شبانه روزی، ترکش برادران مزدور عراقی (لقبی که بچه ها به سربازان عراقی از سر شوخ داده بودند) و گلوله های ایشان همراهمان بود. تنها دلخوشی ما آن بود که کی فرمان حمله صادر خواهد شد و خواهیم توانست بخش دیگری از خاک میهن عزیزمان را آزاد کنیم. بزرگترین آرزویمان آن بود که شهید خواهیم شد و به جمع یاران خواهیم پیوست. سعید ایپچیلر، ناصربیرقی، مصطفی مولوی (رئیس ستاد میر حسین در آذربایجان)، الیاس خلیلی، کریم مسافر، حاج محسن، و بقیه که اسامی شان یادم نیست. بسیاری از این ها شهید شده اند. و البته دستخط هایی که در آن سالها بر دفتر خاطرات من نوشته اند گاهی بیادم می اندازتشان. ما باکی از مرگ نداشتیم. ما بسیجی بودیم. بسیجیانی که به فرمان امام خمینی برای حفظ دین و کشور تا پای شهادت ایستاده بودیم. ما بسیجی بودیم. بسیجیانی که با متجاوز می جنگید. برای ناموس مردم می جنگید. برای عزت کشور می جنگید. یادم هست که وقتی صبح ها تمرین و راهپیمایی داشتیم دسته جمعی این شعر حماسی را میخواندیم: داغلارا تئرماشاروق (از کوهها با لا میرویم) بولاغ کیمی جوشاروق (همچو چشمه های جوشان) دین اسلام یولوندا (در راه دین اسلام) اولونجه ساواشاروق (تا پای مرگ می جنگیم) در آن آیامی که مخلوطی بود از هوای پنجاه درجه، رتیل، مار، دعا، راز، نیاز، ترکش، خون، و مظلومیت، چه چیزی ما را آنگونه مثل کوه پایدار کرده بود؟! (صداقت و پاکی و ایمان به راهی که می رفتیم) تفریح دیگرمان در سنگرها مطالعه کتاب و روزنامه بود. کتب اعدعیه، شریعتی، مطهری، و.... من آنموقه کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام را خوانده بود و واقعا شور و حرارتم وصف ناشدنی شده بود. اما هر آنچه بود از سر «داشت» و «وجود اندیشه» در کنار «عشق و ایمان» بود. و روزنامه جمهوری اسلامی که توسط میر حسین چاپ می شد تسلی بخش قلبهای پر اضطرابمان بود. ماجرای بنی صدر تازه تمام شده بود و ما تنها با مطالعه اخبار و تحلیل هایی که در آن روزنامه میخواندیم دلهایمان را آرام میکردیم که ......: ما هستیم. صبح یک شب پر از مار و رتیل و ترکش و فشنگ های آتشین، از خواب بیدار شدم. دیدم باقر رادیو را بگوش خود چسبانده و آرام آرام گریه میکند. اول من بیدار شدم و بقیه نیز به صدای آرام باقر بیدار شدند. او گریه میکرد. و ما نگاهش میکردیم. نیم خیر که شدیم باقر به حرف آمد که : بچه ها بهشتی شهید شد....... همه مان در حالیکه بر روی مثلا رختخواب(پتوی پلنگی) نیم خیز شده بودیم آرام آرام شروع بگریه کردیم. چون بیش از همه ما میدانستیم چه شده است. منافقین کسی را کشته بودند که مدتها پیش شهید شده بود. بهشتی را آنچنان منفور کرده بودند، آنچنان به او تهمت های ناروا زده بودند که فقط شهادتش میتوانست خط بطلان بر همه آنها بکشد. باطری رادیوی کوچکمان تمام شده بود. صدایش در نمی آمد. ما به نوبت رادیو را می گرفتیم و به گوشمان می چسباندیم تا آخرین آخبار را بشنویم. و هر کس که رادیو را بگوشش می چسباند قطرات درگونه او بر گونه هایش می لغزید. چون میدانستیم این شهادت فقط یک انسان نیست بلکه شهادت انسان مظلومی است که تهمتهای ناروایی به او بسته بودند. تا فردا که روزنامه جمهوری اسلامی بدستمان رسید. همان روزنامه ای که میر حسین آن را در می آورد. چند روز پیش در ستاد میر حسین بودم. همه را مغموم دیدم. توجهم بگوشه ای جلب شد. همانجا که فرزند ارشد شهید بهشتی یعنی دکتر محمد بهشتی ایستاده بود. آستین هایش را بالا زده بود. معلوم بود وضو گرفته و میخواهد نماز بخواند. اما همانطور به دیوار تکیه داده و یک جای الکی زول زده بود. همو که اکنون یار میر حسین است. آقازاده هم نیست. مافیای نفتی هم دستش نیست. همو که سه زبان میداند. دکترای فلسفه دارد. یکی از نخبگان عالم فلسفه است و... همو را دیدم که مغموم و مظلوم به دیوار تکیه داده و ایستاده بود. اینجا بود که برای دومین بار، در جبهه به آرامی گریه کردم. آخر من بسال 60 برگشته بودم. فقط مکان را به آنجا برده بودم زیرا نمیتوانسیتم زمان 60 را به این سال 88 بیاورم!!!! و میر حسین را دیدم که لاغر شده بود. اینسو و آنسو می رفت. و شوق عجیبی در چشمانش بود. این همان موسوی بود؟ آری همان موسوی بود. با آن وقار، با همان ادب و نزاکت. نمیدانم مرا دید یا نه. اما بی شک اشکهای آرامم را دیده است که برای دومین بار در جبهه می گرید.... |