هنر ایران
  
 İran sanat vebloguna hoş geldiniz.Benim mail adresim:lalehhosein@hotmail.com
 
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 
آرشیو
موضوع بندی

سریال گمشدگان سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 6 تیر ماه سال 1388
شعبان بی مخ

شعبان چرا بی مخ بود؟

 

شعبان جعفری معروف به شعبان بی‌مخ از وقتی نامش با تاریخ ایران زمین عجین شد که یک شب پس از مستی، ناآگاهانه به تماشاخانه فردوسی رفت و تئاتر مردم به کارگردانی عبدالحسین نوشین را به هم ریخت و بدین ترتیب دربار را دلگرم نمود.

بعدها بارها بخاطر خرابکاری‌هایش به زندان افتاد، تا اینکه آخرین بار در واقعه 9 اسفند 1331 که شاه بطور نمایشی قصد ترک کشور را داشت، شعبان به بهانه نگه داشتن شاه با دار و دسته‌اش به خانه مصدق هجوم برد و بار دیگر بازداشت شد. اما روز 28 مرداد، کودتاچیان به او نیازمند شدند و او را از زندان بیرون کشیده و مسئولیت راه‌اندازی اوباش را به او سپردند. و این‌چنین حکومت مصدق سرنگون شد و شاه به کشور بازگشت. و شعبان بی‌مخ یکی از پایه‌های قدرت شد!

شعبان بی‌سواد و نادان که فقط از روی قدرت به قضاوت می‌نشست و نوکری قدرتمداران را می‌نمود، بعدها که دوره‌اش به پایان رسید، به کناری انداخته شد. او نمی‌دانست که افرادی همچون او حتی توسط صاحبان‌شان هم جدی گرفته نمی‌شوند و فقط ابزار دست هستند. مقام این دوستان نادان، حتی از دشمنان دانا هم پست‌تر است.اما شاید جالب‌ترین نقطه زندگی شعبان جعفری روز مرگش باشد! او که نامش با 28 مرداد 32 به اوج رسید، در ۲۸ مرداد ۱۳۸۵ چشم از جهان فروبست!

شعبان جعفری که خود را از "مریدان آیت‌الله کاشانی" و "دوستداران محمد رضا شاه پهلوی" می‌دانست، در درگیریهای قدرت در آنزمان طرف شاه و آیت‌الله کاشانی را در مقابل دکتر مصدق و حزب توده که از دکتر مصدق حمایت می‌کرد گرفت.

در پی کودتای ۲۸ مرداد، وی به همراه دوستان و نوچه‌هایش نقشی بزرگ در پیروزی خیابانی طرفداران شاه و ارتش در مقابل کمونیستها و طرفداران دکتر مصدق بازی کرد؛ هرچند که دکتر مصدق هیچگونه گرایشی به حزب توده نداشت. در این میان برخی وی را متهم می‌کنند که در کودتای ۲۸ مرداد از دولتهای انگلیس و آمریکا برای سرنگونی دولت محمد مصدق پول گرفته‌است. در همین حال شعبان جعفری خود را از مریدان آیت الله کاشانی و از حامیان و اعضای گروه فدائیان اسلام می‌دانست که البته پیرامون هر دو ادعای بالا، بحث و جدلهای تاریخی فراوان است. خود شعبان جعفری مدعی بود که در روز ۲۸ مرداد سال ۳۲، وی تا حدود ظهر در زندان شهربانی بوده و بنابراین نمی‌توانسته نقشی اساسی در به ثمر رسیدن کودتای ۲۸ مرداد بازی کرده باشد. در این زمینه بحث و جدلهای تاریخی فراوان است.

محمد رضا شاه پهلوی پس از بازگشت از تبعید با دادن کمک مالی به شعبان جعفری (به پاس «خدماتش») این باشگاه را به نام وی تأسیس کرد. وی که علاقه اش به محمدرضا شاه پهلوی و "شاه دوستی" اش بر کسی پوشیده نیست، بعد از انقلاب ایران، نامش در لیست افرادی بود که تحت تعقیب کمیته ضربت انقلاب اسلامی قرار داشتند. در نتیجه وی نیز ایران را همانند بسیاری از حامیان محمدرضا پهلوی ترک گفت و زندگی در تبعید را ابتدا در اسرائیل و سپس آلمان و نهایتا در شهر لس آنجلس در ایالت کالیفرنیا در آمریکا آغاز کرد.

گفتنی است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دولتمردان وقت، بارها وی را به دست داشتن در «ناآرامیهای شهرهای مختلف ایران» متهم می‌کردند.

مرگ

شعبان جعفری در سن نودونه سالگی و در روز ۲۸ مرداد، ۱۳۸۵ - سالگرد کودتای ۲۸ مرداد - در شهر لوس آنجلس واقع در ایالات متحده آمریکا مرد.

کتاب خاطرات

کتاب خاطرات شعبان جعفری که منبع دست اولی برای شناخت وی است، چندین سال پیش به کوشش خانم هما سرشار ابتدا در خارج از ایران و بعد با سانسور در ایران انتشار یافت که تا مدتها از پرفروشترین آثار منتشره در ایران بوده و هست.

نکاتی از زندگی وی

  • شعبان جعفری اعتقادات شدید مذهبی داشت و آن طور که اطرافیانش می‌گویند نماز و روزه اش تا آخرین سال حیات هم قطع نشد.
  • شعبان جعفری متولد محله درخونگاه در منطقه سنگلج در قلب شهر تهران بود، محله‌ای که آیت الله محمد طباطبائی (از سران مشروطیت)، آیت الله شریعت سنگلجی (از استادان بنام و نواندیش فقهی) و رضا شاه پهلوی (تا قبل از کودتای سوم اسفند) در آن محله می‌زیستند.
  • وی تا قبل از کودتای ۲۸ مرداد که منجر به سقوط دولت دکتر محمد مصدق شد به "شعبان بی مخ" و یا "شعبان درخونگاه" شهرت داشت. اما پس از پیروزی کودتا و بازگشت شاه به ایران، شعبان نام فامیل "تاج بخش" را برای خود برگزید، اما آنگونه که گفته می‌شود با تذکرات بعدی به نام فامیل سابق خود اکتفا کرد.
  • آخرین کار زندگی او، حاضر شدن در مقابل دوربین سهراب اخوان فیلمساز ایرانی بود که می‌خواست فیلمی از زندگی شعبان بسازد. فیلمی که نام آن را "خط آخر" داده بود.

 
سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388
آقا بیا.........

رنگها طغیان کرده اند. کلمات بهم ریخته اند. و یارو به فکر بند چکمه خویش است.

آسمان به زمین چسبیده است، انسانها به هم، و مادر من نگران شب است.

کتابها عصیان کرده اند، قلمها شکسته شده اند و زبانها ترجیح میدهند پاسبان سر باشند.

انصاف و عدالت با ظلم و بیدادگری برادر شده اند، ترازوها شکسته شده اند و حرمت ها فرار کرده اند.

این، آن شده است و آن، این. نجواها فریاد شده اند و نعره ها ندایی آسمانی.

زرد قهوه ای شده است، سیاه قرمزشده است  و آبی آسمانی سبز.

بوها گلها را ترک کرده اند، باغها باغچه بان را زندانی کرده اند و درختان در محاطره تبرها.

جاهلان عاقل شده اند، عاشقان فاسد و عابدان رقصان.

باران نمی بارد

برف نمی آید

خورشید گیج شده است و فردا ممکن است از غرب طلوع کند و ما در انتظار.

آهای!!!!!!!

اگر میخواهی بیایی بیا.

اینجا محشری بر پاست بیا.

بیا تا همانها که میخواهند شهیدت کنند،

آن خیل را میگویم،

و تو..... گردنشان را بزن.

آنگونه که شنیده ایم بیا.

و آنگونه که باور داریم بیا.

که ببینند گردن چه کسانی را خواهی زد!

بیا تا رنگها را نجات دهی.

عدالت را بر سر سفره مردم بازگردانی.

ترازویمان را بسازی.

دینمان را از چنگ چپاولگران رها کنی.

اگر میخواهی بیایی الان بیا. همین الان.

چون گفته بودی هر وقت دل مومنانت خون شد می آیی.

این نشانه امروز است.

بار دیگر میگویند مگر علی نماز هم میخوانده است؟

بار دیگر میگویند خلافت و نه دوستی با مردم و ولایت اهل بیت

باردیگر میگویند ملاک حق مائیم و نه حق

بار دیگر میگویند من.... من.... من.... من....

همان من که امام خمینی فرمود هر کس بگوید من این من همان شیطان است.


 
پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388
آن دو باری که در جبهه گریه کردم

آن دو باری که در جبهه گریه کردم 

 

همه بچه ها حجاب اسلامی داشتند. برادران را میگم. اطراف سوسنگرد بودیم. تازه سوسنگرد آزاد شده بود. ما بسیجی های تبریزی، آنسوی کرخه و سوسنگرد خاکریز زده بودیم. عصرها وجود پشه زیاد باعث شده بود در گرمای 50 درجه، رسما مقنعه زنانه بسر کنیم تا از شر نیش پشه ها در امان باشیم. فقط چشمامون دیده می شد. باقر که بعدا شهید شد و به شوخ طبعی مشهور بود می گفت: « برادران لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنند». سبب خنده لبان گریان ما از داغ شهادت دوستانمان این نوع شوخی ها بود.

روزها پشه ها ماموریت خود را به مگس ها می دادند. مگس ها نیش نداشتند اما وقتی روی پوستمان می نشستند قلقلک آزار دهنده ای داشتند و عصرها نوبت به مارها و عقرب ها و رتیل ها می رسید. و البته در طول ساعات شبانه روزی، ترکش برادران مزدور عراقی (لقبی که بچه ها به سربازان عراقی از سر شوخ داده بودند)  و گلوله های ایشان همراهمان بود.

تنها دلخوشی ما آن بود که کی فرمان حمله صادر خواهد شد و خواهیم توانست بخش دیگری از خاک میهن عزیزمان را آزاد کنیم. بزرگترین آرزویمان آن بود که شهید خواهیم شد و به جمع یاران خواهیم پیوست. سعید ایپچیلر، ناصربیرقی، مصطفی مولوی (رئیس ستاد میر حسین در آذربایجان)، الیاس خلیلی، کریم مسافر، حاج محسن، و بقیه که اسامی شان یادم نیست. بسیاری از این ها شهید شده اند. و البته دستخط هایی که در آن سالها بر دفتر خاطرات من نوشته اند گاهی بیادم می اندازتشان. ما باکی از مرگ نداشتیم. ما بسیجی بودیم. بسیجیانی که به فرمان امام خمینی برای حفظ دین و کشور تا پای شهادت ایستاده بودیم. ما بسیجی بودیم. بسیجیانی که با متجاوز می جنگید. برای ناموس مردم می جنگید. برای عزت کشور می جنگید. یادم هست که وقتی صبح ها تمرین و راهپیمایی داشتیم دسته جمعی این شعر حماسی را میخواندیم:

داغلارا تئرماشاروق (از کوهها با لا میرویم)

بولاغ کیمی جوشاروق (همچو چشمه های جوشان)

دین اسلام یولوندا (در راه دین اسلام)

اولونجه ساواشاروق (تا پای مرگ می جنگیم)

در آن آیامی که مخلوطی بود از هوای پنجاه درجه، رتیل، مار، دعا، راز، نیاز، ترکش، خون، و مظلومیت، چه چیزی ما را آنگونه مثل کوه پایدار کرده بود؟! (صداقت و پاکی و ایمان به راهی که می رفتیم)

تفریح دیگرمان در سنگرها مطالعه کتاب و روزنامه بود. کتب اعدعیه، شریعتی، مطهری، و.... من آنموقه کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام را خوانده بود و واقعا شور و حرارتم وصف ناشدنی شده بود. اما هر آنچه بود از سر «داشت» و «وجود اندیشه» در کنار «عشق و ایمان» بود. و روزنامه جمهوری اسلامی که توسط میر حسین چاپ می شد تسلی بخش قلبهای پر اضطرابمان بود.

ماجرای بنی صدر تازه تمام شده بود و ما تنها با مطالعه اخبار و تحلیل هایی که در آن روزنامه میخواندیم دلهایمان را آرام میکردیم که ......: ما هستیم.

صبح یک شب پر از مار و رتیل و ترکش و فشنگ های آتشین، از خواب بیدار شدم. دیدم باقر رادیو را بگوش خود چسبانده و آرام آرام گریه میکند. اول من بیدار شدم و بقیه نیز به صدای آرام باقر بیدار شدند. او گریه میکرد. و ما نگاهش میکردیم. نیم خیر که شدیم باقر به حرف آمد که : بچه ها بهشتی شهید شد.......

همه مان در حالیکه بر روی مثلا رختخواب(پتوی پلنگی) نیم خیز شده بودیم آرام آرام شروع بگریه کردیم. چون بیش از همه ما میدانستیم چه شده است. منافقین کسی را کشته بودند که مدتها پیش شهید شده بود. بهشتی را آنچنان منفور کرده بودند، آنچنان به او تهمت های ناروا زده بودند که فقط شهادتش میتوانست خط بطلان بر همه آنها بکشد.

باطری رادیوی کوچکمان تمام شده بود. صدایش در نمی آمد. ما به نوبت رادیو را می گرفتیم و به گوشمان می چسباندیم تا آخرین آخبار را بشنویم. و هر کس که رادیو را بگوشش می چسباند قطرات درگونه او بر گونه هایش می لغزید. چون میدانستیم این شهادت فقط یک انسان نیست بلکه شهادت انسان مظلومی است که تهمتهای ناروایی به او بسته بودند. تا فردا که روزنامه جمهوری اسلامی بدستمان رسید. همان روزنامه ای که میر حسین آن را در می آورد.

چند روز پیش در ستاد میر حسین بودم. همه را مغموم دیدم. توجهم بگوشه ای جلب شد. همانجا که فرزند ارشد شهید بهشتی یعنی دکتر محمد بهشتی ایستاده بود. آستین هایش را بالا زده بود. معلوم بود وضو گرفته و میخواهد نماز بخواند. اما همانطور به دیوار تکیه داده و یک جای الکی زول زده بود. همو که اکنون یار میر حسین است. آقازاده هم نیست. مافیای نفتی هم دستش نیست. همو که سه زبان میداند. دکترای فلسفه دارد. یکی از نخبگان عالم فلسفه است و... همو را دیدم که مغموم و مظلوم به دیوار تکیه داده و ایستاده بود. اینجا بود که برای دومین بار، در جبهه به آرامی گریه کردم. آخر من بسال 60 برگشته بودم. فقط مکان را به آنجا برده بودم زیرا نمیتوانسیتم زمان 60  را به این سال 88 بیاورم!!!!  و میر حسین را دیدم که لاغر شده بود. اینسو و آنسو می رفت. و شوق عجیبی در چشمانش بود. این همان موسوی بود؟ آری همان موسوی بود. با آن وقار، با همان ادب و نزاکت. نمیدانم مرا دید یا نه. اما بی شک اشکهای آرامم را دیده است که برای دومین بار  در جبهه می گرید....   


 
دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388

İran halkı ayakta 

[00.bmp]

İran seçimlerinde kazanan aday sayın mir Hüseyin müsavidir. Onun aldı oylar 27.000.000 ve Ahmedinejadın aldı oylar 10000000dir. Halk bu büyük sahte karıştırmayı kabul etmiyor. Dün gece saat 10 da her kes kendi evlerinin çatısında “Allah- u- Eber” diyordu. Polis havaya ateş açmıştı. Evlere biber gaz vururdu. Evlerin, arabaların camlarını kırıyordular. Bu yalancı cumhurbaşkanına (ahmedi nejada) inanmayın. Halk bu yalancılara karşı kaç gündür sokaklardadır.   Üniversiteler kapanmış. Polis vahşice üniversitelere saldırmış ve her şeyi mah etmiştir. 100 den fazla aydın, sanatçı ve yazar tutuklanmış.  4 gündür İran halkı ayakta. Dün gözdağı almak için tahranın etrafından otobüslerle ücretli fanatik insanları vali asr meydanında topladılar ve dünyaya numara yaptılar. Ahmedi nejad orda konuşma yaptı.  Dün gece bütün tahran ateşle kan arasındaydı. İran’da kısa mesajlar, cepler, gazeteler, kapanmıştır. Dün gece ordu halka vahşice saldırdı ve genç, kadın, çocuk, yaşlı… hepsini vahşice vurdular.

Bu yalancı ve sahte cumhurbaşkanıdır inanmayın. Bizim sesimizi iletmek için lütfen yardım ediniz. Dünyaya aktarınız. İran’da büyük facia yaşanıyor.

Devrim muhafızları, polis gardı ve ordu sokaklarda. Bu gün ahmedinejada karşı İran satıyla inkılâp meydanından azadı meydanına kadar gösteri olacaktır ama iş içler bakanlığı yasaklamış ve halkı uyarmış. Ama halk sokaklarda olacak.

Arkadaşlar!

İran halkı siyah günler yaşıyor. Sayın mecidi, mehrcuyı, fatime mutemid arya, kiyumers pur ahmed ve 100 lerce sinema ve tiyatro sanatçıları sokaklarda olacaklar. Lütfen bizim sesimizi dünyaya iletiniz.

Son haber şu ki büyük ihtimal internetler de kapanacak. Bizi yalnız bırakmayın.


 
یکشنبه 24 خرداد ماه سال 1388

پیراهن سیاه

 Go to fullsize imageGo to fullsize imageGo to fullsize imageGo to fullsize image

سال 56 بود. زمزمه تظاهرات بر علیه رژیم دیکتاتوری و منحوس شاهنشاهی تازه تازه داشت جوانه می زد. عوامل شاه همه جا بدنبال افراد انقلابی می گشتند. من در آن سال 16 ساله بودم. یک نوجوان تبریزی. یکی از تفریحاتم دو و میدانی بود. بسیاری از ورزشکاران این رشته در سطح ملی مرا می شناسند از جمله آقای محمد وجدانزاده، قهرمان آسیا.

بهرحال روزی داشتم برای تمرین به ورزشگاه باغشمال تبریز می رفتم. سوار تاکسی بودم. تبریزی ها میدانند محل ساواک در آن سالها نزدیک همین ورزشگاه بود. همانجا که بعدا ستاد سپاه تبریز بدل شد. از تاکسی که پیاده شدم یک آقای بسیار مودب هم با من پیاده شد. بدون هیچ مقدمه ای گفت پسرم کجا میری؟ گفتم میرم ورزشگاه تمرین کنم. گفت پس چرا پیراهن سیاه پوشیدی؟ گفتم بقیه پیراهن هایم چرکی بودن مامانم اینو داد بپوشم. و واقعا هم جریان همین بود و بس.

از صداقت در گفتارم بود یا هر چیز دیگر، گفت این پیراهن را نپوش. بد است. گفتم چرا گفت مال اشرار و آشوب گراست. چیزی از سخنانش نفهمیدم تا اینکه شب به خانه برگشتم.

عموی من یک فرد انقلابی و طرفدار امام خمینی بود. و از فعالین نهضت. جریان را به او گفتم . گفت اون یک ساواکی بوده است. گفتم ساواک چیه؟ گفت جایی است که مبارزها را می برند شکنجه میکنند. گفتم آخه چرا؟ گفت برای اینکه نگذارند نهضت شکل بگیرد.

ماهها از آن واقعه گذشته بود. من یکی از افراد فعال جنبش انقلاب اسلامی در تبریز شده بودم. یک روز با بر و بچه های مدرسه قرار گذاشتیم برای تظاهرات. آن روز جلوی یک سالن سینما برویم و بر علیه شاه تظاهرات کنیم. یکی از بچه های ترسو گفت نروید کتک میخورید. اما کینه شاه بقدری دلهایمان را آکنده کرده بود که هیچ ترسی از شاه و قدرتش نداشتیم. تصمیم مان را عملی کردیم. جلوی سینما آسیای آن زمان تبریز تجمع کردیم و شروع کردیم به شعار دادن:

مرگ بر شاه مرگ بر شاه مر گ بر شاه

استقلال اآزادی جمهوری اسلامی

و....

یک لحظه چنان سر م گیج رفت که نفهیمدیم آسمان کجاست و زمین کجا؟

چشمم را که باز کردم در کلانتری 5 تبریز بودم. سئوال و جوال و بعدش تعهد از پدر و آزادی بخاطر صغر سن از آن پس فهمیدیم انقلاب کردن کتک خوردن و زحمات زیادی دارد. حتی ممکن است کشته شویم. فردایش که به مدرسه قدم گذاشتم همه بچه ها برایم دست زدند. من خودم را مثل قیصر که آن زمانها توی سینما دیده بودم حس کردم. فکر میکردم اگر کشته شوم برای انقلاب اسلامی کشته میشوم. برای پیروزی بر دیکتاتورها و شکنجه گرها. برای عزت و شرف و مملکتم. یادم هست تا آخرین روز جنگ هم همین طور بودم. و در طول جنگ سالی نبود که همان مسیر را ادامه ندهم.  

در عالم بچگی و نوجوانی خودمان، و یا بهتر بگویم به خیال خودمان با تنی چند از بچه ها یک هسته مبارزاتی تشکیل دادیم. قرار گذاشتیم از آن پس کارهای مخفی انجام دهیم؛

مثلا کتابهای آقای شریعتی را زیر پیرهن هایم قایم کنیم

اعلامیه های امام خمینی را وقتی هوا تاریک شد پخش کنیم

یا اینکه وقتی شعار میدهیم مواظب پلیس گارد شاه باشیم

از جمله این تصمیمات این بود که همگی پیراهن سیاه بپوشیم.

از فردای آن روز همه بچه ها بدنبال پیراهن سیاه بودند.

ابتدا توی مدرسه تعدادمان کم بود. اما بعدها رفته رفته زیاد شد. تا آنجایی که مردم تبریز بیاد دارند پوشیدن پیراهن سیاه شده بود یکی از علامتهای مبارزه بر علیه شاه.

دیروز عصر که داشتم از خیابان ولی عصر رد می شدم جوانان بسیاری دیدم که همه آنها پیراهن سیاه پوشیده بودند. باز یک آن سرم گیچ رفت. نفهیمدم چه شد. زمین و زمان چرخیدند. خوب نفهمیدم حالا توی سال 56 هستم یا 88


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 106405


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
عبدالحسین لاله
متولد ۱۳۴۱

--------------------------------
کتابها:
1- تبیین جایگاه داستان در ادبیات نمایشی
2- بامطربان شهر شعر
3- سینمای ایران وجشنواره ها زیر چاپ
____________________
مقالات:
۱- نقد بومی و بایسته های فرهنگی
۲- دژ هوش رباُ شاه لیر و فریدون و پسران
۳- فرهنگ عامه روح بخش هویت
۴- شوخی با قدرت( شاه بازی)
۵- جامعه شناسی هنر و مدیریت هنری
۶- اشتغال هنرمندان
۷- مفهوم مقاله علمی در هنر
۸- عاشورا نمیتواند ائین داشته باشد
۹- هنر جشنواره ایی هنر واقعی
۱۰ـ مکبث
۱۱- پسامدرنیسم
۱۲-فهم فلسفی در هنر
۱۳-رهیافتی به فهم زبان
۱۴- قالیبافان آذربایجان
۱۵- علی از نگاه مردم
۱۶- چشم در شعر کلاسیک
۱۷-جایگاه علمی در هنر اسلامی
۱۸- سینمای ملی و مولفه های متناقض

-----------------------------------------
ترجمه ها:
۱- تئاتر ترکیه در ۴۰ سال اخیر
۲- روش صفی الدین ارموی
۳- پیشگامان موسیقی ترکیه
۴- زندگی سلطان محمد
۵- رسالات عبدالقادر مراغه ایی
۶- تئاتر و پرتگاه جهانی سازی
۷- از هد هد تا سیمرغ
۸- معیارهای اجرای تئاتر از نظر برشت
۹- گارگردانان زن سینما در ترکیه
۱۰- نقاشی مدرن در ترکیه
۱۱- کتابشناسی مولانا در ایران
۱۲- گزارش آکسیون از مکتب اصفهان
۱۳- رد پای عثمانیان در اروپا
۱۴-ژانرهای زنانه در سینما- آنت کوهن
۱۵- نقش ونگارهای متاثرازشاهنامه- تقی آوا
۱۶- دیرکردن:شرطی هستی شناسانه و ...


_____________________
نویسنده و کارگردان نمایشهای صحنه ایی:
1- آلین یازی سی ـ 1369
2- عروسک سخنگو ـ 1370
3- برش ـ 1371
4- شنگلوم ـ منگلوم 1371
5- حیدر بابایه سلام ـ 1372 تا 1378
     اولین نمایش موزیکال پس از انقلاب
      اسلامی ایران. این نمایش7 سال
      درایران بر روی صحنه  بوده و 2 بار
       درخارج از کشور اجراء شده .
6-قاب- 1381 (توقیف و اجازه اجرا داده نشد)  
7- شارل دوگل (۱۳۸۶) تالار مولوی
8-  صحنه - در حال تمرین
____________________
نویسنده و کارگردان برنامه های تلویزیونی:
1- حیدر بابا ـ شبکه جهانی سحر ۱۳۷۷
2- یونانیان ـ شبکه دوم سیما ـ 1382
3- غیر ازخدا هیچکس نبود.شبکه۲  سیما۸۲.
۴- مستند فرهنگ در کشورهای اسلامی -
   شبکه ۴ سیما ۱۳۸۶   
   ------------------------------------------


                                    Mail adres:
lalehhosein@yahoo.fr     lalehhosein@hotmail.com
Cep Türkiye:05437180929
      İran cep:0098354132054     
     
شناسنامه کامل من...