دستمزد بسیجی دوران جنگ

... دلم آتیش میگیرد وقتی به بسیجی ها فحش می دهند. دستانم می لرزند. پاهایم سست میشوند. دلم سنگین میشود.... نه نمیدانند. از آن روزها چیزی نمی دانند. شاید هم دستهایی در کار است تا از آن روزها کسی چیزی نداند. روزهایی که بدون شک در تاریخ ایران نظیر ندارد. از آن دوران میگویم که بنام دوران دفاع مقدس مشهور است. چه دورانی! هم آن زمان مظلوم بود و هم این زمان. این دوران بر سر قتلگاه سیاست و جهالت قربانی میشود تا از آن روزهای حماسه کمتر سخن گفته شود. و همه چیز را خلاصه کنند در چند متر احساس که درک نمیشود بلکه عربده کشیده میشود. من از آن دوران میگویم که دستمزد بسیجی خون او بود و اشکش...
.... بسیجی های لشگر عاشورای تبریز این نوشته ها و علائم را بخوبی میدانند. حاج بیوک آقا، خطیبی، مولوی، حسینی، نوین، باکری، ستاد، عملیات، حاج احد پنجه شکار و...
وقتی آقای خطیبی داشت باند پایم را باز می کرد گفت کم کم میتوانی پایت را زمین بگذاری . گفتم احساس میکنم ممکن است زخم پایم دوباره سر باز کند. خندید و گفت سوسول بازی درنیار. حالا چند قطره خون هم اینجا بیاد چه میشود. مردم ترکش های کیلویی میخورند چیزی نمی گن تو چرا اینقدر سوسول شدی؟ خندیدم و گفتم چشم.
از آنجا بیرون آمدم. بین بهداری سپاه تبریز در خیابان حافظ و ستاد سپاه در پشت باغشمال راهی نبود. با عصای زیر بغلم راه افتادم. همینطور که می آمدم به ستاد سپاه رسیدم. این پا و اون پا کردم. انگار فکری شیطانی در سر داشته باشم تصمیم گرفتم به آنجا بروم. اما منصرف شدم. یه خورده که رفتم دوباره برگشتم و بخودم گفتم حالا برو تو ببین چه میشود. فوق اش قبول نمیکنی. از زمانی که وارد سپاه و بسیج شده بودم سه چهار ماهی می گذشت. (دقیقا تابستان سال ۱۳۶۰) بلافاصله هم به سوسنگرد اعزام شده بودیم و پس از زخمی شدنم به تبریز آمده بودم.
رفتم تو. تاب نیاوردم. توی راهروی طبقه همکف امور مالی بود. همانجا که حاج بیوک آقا مسئول اش بود. همان حاج بیوک آقا که با صدای زیبایش نوحه میخواند. همان حاج بیوک آقا که کسب و کارش را ول کرده بود و آمده بود توی صف یاران امام خمینی. همان که خالص بود چون آب زلال چشمه ها. همان که فقط برای امام حسین میخواند نه برای پول..... همان که نوحه خوانی اش کسب نبود عشق بود.
تصمیم داشتم به اتاقش بروم. اما وقتی به اتاقش رسیدم تصمیم عوض شد. راهم را ادامه دادم. در اتاق حاجی باز بود . حتی مرا دید. اما من طوری وانمود کردم که کاری در آنجا ندارم. فقط سلامی کردم و علیک السلامی شنیدم. از ته راهرو دوباره به سمت اتاق حاجی برگشتم. باز دلم نیامد رد شدم. به ته راهرو رسیدم. همانجا عصایم را زمین گذارده و بر روی پله نشستم. یاد کریم مسافر افتادم که تو عملیات سوسنگرد شهید شد. یاد حرفش که می گفت ماها همه به انقلاب بدهکاریم. یاد آن حرفش که می گفت من نوکر امام خمینی هستم. مرا از کجا به کجا آورد. یاد ناصر بیرقی افتادم. (الان از دو پا قطع شده و جانباز است و در تبریز) فرمانده مان بود. تو دماغی حرف میزد. همو که می گفت ما اسلحه نداریم. اسلحه ما دست دشمن است باید برویم اسلحه مان را بگیریم. یاد سعید ایپچی لر افتادم که لحظه شهادتش چند اسکناس از جیب اش بیرون آورد و به بچه ها داد تا وقتی به اهواز می روند خرجش کنند. یاد سخنان مهدی تجلایی افتادم که میگفت این سعید بچه مایه دار است و سعید همه رفاه و مال و منال دنیا را رها کرده بود تا به جبهه بیاید و همیشه از خدا میخواست شهادت را نصیب اش کند. یاد حاج محسن خنده رو افتادم که مغازه اش را در بازار تبریز بسته بود و می گفت همه مال و جانم فدای امام خمینی. یاد حاج صادق افتادم. همو که مغازه داشت و نوحه خوان زبردستی بود و می گفت کاسبی ام کساد شده اما مهم نیست مهم عزت دین و مملکت است. و اینکه امام را تنها نخواهیم گذاشت. و یاد خیلی چیزها افتادم.
بر خودم لعنت فرستادم. بخودم گفتم خاک بر سرت که آنها آنجا جان می دهند و تو آمدی اینجا حقوق بگیری.
در همین اثنا بود که صدای مهربان حاج بیوک آقا توجه مرا بخود جلب کرد. برادر عبدالحسین! برادر عبدالحسین... دیدم با من است. بسویش رفتم. دستم را گرفت. وارد اتاقش کرد. دستم را گرفت و برد سمت دفتری که باید من امضایش میکردم تا حقوق چند ماه ام را بدهد. اشک امانم نمی داد. من می گریستم و حاجی به آرامی می خندید. می گفت این پول حلال است برادر. من بدجوری سکوت کرده بود.
بعد چن بسته اسکناس 100 تومانی و پنجاه تومانی دستم داد. مجموعا پنج شش هزار تومانی می شد. تا به حال آنهمه پول ندیده بودم. با آستینم چشمان خیسم را پاک کردم و از آنجا بیرون آمدم.
بین ستاد سپاه و سر خیابان ارتش تبریز با عصا آمدم. در راه به خیلی چیزها فکر میکردم. آیا من به شهدای کربلا خیانت کرده بودم؟ آیا می باید این چند هزار تومان را می گرفتم؟ هر چه فحش بود به خودم دادم. سر خیابان که رسیدم ناگهان یک تاکسی جلویم سبز شد. ناگهان و بدون آنکه قبلا فکر کرده باشم گفتم بازار.
توی بازار رفتم و یک ساعت مچی دخترانه برای خواهرم خریدم. صفحه کوچک سبز رنگی داشت. خواهرم ماهها بود که دست این و آن ساعت مچی دیده بود. من فکر کردم بهتر است اول او را خوشحال کنم.
بعد پیش یداله مرادی آمدم.
یداله قبل از انقلاب دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه شیراز بود. با هم دوست شده بودیم. خصلت بارز او دستگیری اش از تهیدستان و فقرا بود. هر روز عصر چهره های جدیدی می دیدیم که او با خود از خیابان به درون ساختمان بخش فرهنگی سپاه می آورد. همه بچه های رزمنده تبریزی او را می شناختند. فرد با تقوایی که همه حقوق خود را هر ماه به بینوایان می داد. پیش او آمدم. وقتی شروع کردم به سخن گفتم اشک امانم نمی داد. به او گفتم امروز پیش حاج بیوک آقا رفتم و حقوق چند ماه ام را گرفتم. حرفهایم را گوش داد. و سپس دلداریم داد. از او کمک خواستم. آدرس یک خانه در یک محله فقیرنشین تبریز را برایم داد. من با روحی بلند به بلندای روح ایثارگران بی شمار به آنسو راه افتادم...
وقتی از آن خانه بر میگشتم جیب هایم خالی بود اما دلم پر از امید و معنویت و نورانیت شده بود. اکنون من ایمان داشتم برای مبارزه در راه خدا پول نمیگیرم. زیرا....
من مزدم را زمانی گرفتم که برای اولین بار پس از زخمی شدن درمحله مان راه می رفتم. پیر و بزرگ و زن و مرد به پایم بلند می شدند. احترامی که مردم برایم می گذاشتند مرا آنچنان شرمنده کرد که نتوانستم تاب بیاورم و پس از چند هفته دوباره به جبهه ها برگشتم. به شوش. حماسه فتح المبین.... من دیدم ارزش در گذشت از خود برای شرف و دین و حریت و آزادگی است.
امروز فکر میکنم آری براستی : بسیجی واقعی، حاج همت و باکری....
با این وضع آیا من سلطنت طلبم؟ منافق ام؟ . از آنسو آمده ام؟ شما بگوئید من کیستم؟