۹۵ فیلم ۲۰۰۹ ۹۵ فیلم ۲۰۰۹
بزرگترین آرشیو فیلم های ۲۰۰۹
اکشن,جنگی,ترسناک و ...
هر فیلم 140 تومان
مجموعه ۹۵ فیلم ۲۰۰۹ با کیفیت بالا
به همراه زیر نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
همهمه های درونی

 

همهمه های درونی                    عبدالحسین لاله

 

زیرگنبد نیمدایره چند کبوتربه پروازدرمی آیند. ستونها وپایه های گنبد اشکالی آهنی شبیه گل لاله است.  لاله هایی به رنگ سبزو قرمز. دورتا دور ضریحی که ازآلومینیوم  چهارخانه درست شده است را زن ومرد فراگرفته اند. آلومینیومها رنگ طلایی اند.  مشت زوار چارخانه های آلومینیومی طلایی رنگ راچنگ زده است. زوار، بوسیلة طناب نایلونی قرمزازهم جداشده اند. درفاصلة نه چندان زیاد، جمعیت مردوزن دورضریح، جداازهم،یا تک وتوک نشسته وبه ضریح خیره شده اند ویا مشغول نمازند. همهمه یک آن قطع نمی شود.  بوی گلاب توفضا پیچیده است.پیرزنی درحالیکه کف دستش راروی سینه اش چسبانده خیلی آرام می گوید یا امام رضا! یکی ازسه پیرمردی که درحالت نشسته باهم حرف میزنند:

اولی: عجب شکوهی.

دیگری حرفش را قطع میکند ومی گوید: خوشا به سعادتش.

 پیرمرد سومی ادامه میدهد: چشم دشمنانت کوربادآقا.

یک جفت کفش کهنه که به پهلوکنار پیرمرد سومی گذارده شده است، با پای عابری به گوشه ای پرت می شود .همهمه اوج  می گیرد. جوانی که پشت به پشت  پیرمردها ایستاده است، دو دستش را  بیخ گوشش برده واذان میگوید. گرچه زمان زمان اذان نیست.

صدای  سرود  دسته جمعی  کودکانه که:ای خمینی، ای رهنما... تک خوان نوجوانی با  هیجان جواب گروه کررا میدهد .

پیرمرد وسطی کلاهش رابرمیدارد، سرش را میخاراند ومیگوید: بعد نمازهمینجوری نشسیتم، یواش یواش بلن شیم بریم، الانه که مثل هرعصرپنجشنبه اینجا پرازجمعیت بشه.

دیگری جواب میدهد:عشق خمینی اینه!چنان زیاده که آدم دلش میخوادهمینجوری بشینه و نیگاکنه.

جوانی که سمت راست سه پیرمرد چهارزانو نشسته, کتاب کوچکی راجلوی چشمانش گرفته است. آرام آرام هق هق میزند. آنسوترمردی میانسال روی زمین ولو شده.بچه ای توبغلش به خواب رفته.

همهمه توفضا طنین اندازاست. کسی فریاد میزند: عبدالله، عبدالله!

 صدای موتورجوشکاری بلند میشود.اینجا میشودهمه چیز راشنید.

پیرمرد وسطی میگوید: الحمدلله خوب کارمیکنند. دیگه از سقفش چیزی نمونده.

آن د وپیرمردحرف اورابا تکان دادن سرتایید میکنند. دومرد زردپوش سمت چپ پیرمردها میآیند. پای ستونی می ایستند. یکی ازآنها لامپ مهتابی دردست دارد. آن دیگری لامپ مهتابی راکه چشمک میزند، درآورده واین یکی رابه جای آن وصل میکند. سه دختر که کیفشان راازشانه آویخته اند ازجلوی پیرمردها میگذرند،میدانند اینجا میدان ولی عصرنیست! درحالیکه زل زده اند.معلوم نیست اینها دنبال چی اند.جوانی با کاپشن مشکی سمت راست سه پیرمرد مینشیند. زیب کیف کنفی اش رامیکشد.  خودکاروکاغذی بیرون آورده وشروع به نوشتن میکند. سه پیرمردکه متوجه اوشده اند مرتب هم آن نقطه وهم پشت سرشان رانگاه میکنند. پیرمرد وسطی درحالیکه به جلونگاه میکند به آرامی میگوید:اینا  خبرنگارن ، دارن گزارش تهیه میکنن.

پیرمرد دیگری به آرامی میگوید : پاشم رابیفتم ، دیگه خیلی دیرم شد.

یک زن بچه اش را کشان کشان از بین جمعیتی که حرم رازیارت می کنند بیرون کشیده و کشیده ای محکم بیخ گوشش میخواباند: کجایی ذلیل مرده؟ نمی گی نگرانت شدم....

جوان کاپشن مشکی خطاب به یکی از پیرمردها میگوید: ببخشید حاج آقا اینجا چی نوشته؟

پیرمرد: کجا؟

پیرمرد دیگری با نشان دادن دستش میگوید: آن تابلو رو می گه.

جوان بلافاصله ادامه میدهد: آخه عینکم باهام نیست، ببخشید.

پیرمرد:السلام علیک یا فاطمه الزهرا. دورش هم چراغ سبزی روشن وخاموش می شه...

جوانی عجول به کاپشن مشکی یه نزدیک شده ومیگوید: شعبان! مگه آقای دهقانپور نگفته اینجا فقط یادداشت وردارین. تو خونه بنویسینش. یادت رفته؟ دیرمون شد.

شعبان: بروپنج ـ شش دقیقة دیگه میام دم در. بذاریه خورده یادداشت ها مومرتب کنم. می ترسم بعدا نفهم چی چی رو دیدم و چی چی رو ندیدم.

جوان: پاشوباباحالا خیلی وقت داری. آقای دهقانپور که استاد گزارش نویسی ماست. آنجا میرسد.

دهقانپور: تا ساعت 4 عصر فرصت دارین. اول خوب ببینین، بعد خوب جمع و جورش کنین. شما دانشجوی سینمائین. نه تنها باید دیدنی ها را باید ببینین که نادیدنی ها را هم باید ببینین. اواضافه میکند: یادتون باشه نویسنده هرگزارشی چیزی رومی بینه که دیگران نمی بینن وچیزی رو می شنوه که دیگران نمی شنوند.

پیرمردی بایک جاروی دسته دار ویک سطل قرمز رنگ به آن سوی طناب میرود. سطل راروزمین گذاشته, سنگهای مرمر سبزرنگ فرش شده را تمیز میکند. صدای همهمه همچنان بگوش میرسد. یک جوان که کاپشن آبی پوشیده وبه ستونی تکیه داده یکمرتبه به وسط جمعیت میرود. دست خود را بلند کرده و میگوید : برای شادی روح امام را حلمان صلوات. در حالی که صدای صلوات مردم بلند می شود صدای هواپیمایی که معلوم است در ارتفاع کمتری پرواز می کند صدای صلوات را تو خود گم می کند.

4/11/69 ـ بهشت زهرا ـ حرم امام خمینی